جریان نرمالیزاسیون و سندروم «دکمه گم‌شده صلح»

چگونه جریان نرمالیزاسیون با تحریف صورت مساله اصلی و واقعیات، در حال ارائه پاسخهایی نادرست به نحوه اتمام جنگ ایران و آمریکا است؟

به گزارش تحریریه، مسلما هر جنگی روزی پایان می‌یابد و جنگ ایران و آمریکا از این قاعده مستثنا نیست. همچنین کسی در اصل برتری صلح بر جنگ تردیدی ندارد، مشروط به آنکه آن صلح اولا عادلانه و ثانیا پایدار باشد؛ و مسلما میزان پایداری و عادلانه بودن هر صلحی بیش از آنکه تابع «مذاکره کردن یا نکردن» باشد، تابعی از شرایط جنگ جنگ، نحوه مذاکره و نظم جدیدی است که پس از اتمام مذاکره بر روابط اطراف مخاصمه و سایر ذی‌نفعان مذاکرات حاکم می‌گردد.

لذا در بحث درباره چگونگی پایان جنگ ایران و آمریکا، مهم‌ترین مساله این نیست که آیا با ایالات متحده مذاکره می‌کنیم یا خیر، بلکه سوال اصلی این است که اولا چه پیشنهادی برای پایان جنگ و نظم پساجنگ برای منطقه خلیج فارس در نظر داریم، ثانیا آن را روی میز چه ذی‌نفعانی می‌گذاریم، و در نهایت که این پیشنهاد را بر اساس تصویری که از طرف مقابل، از منطق تصمیم‌گیری ذی‌نفعان و سازوکار پایان جنگ داریم تا چه اندازه واقع بینانه تنظیم کرده‌ایم.

در ماه‌های اخیر، بخشی از جریان سیاسی و تحلیلی کشور که می‌توان آن را «جریان نرمالیزاسیون» نامید، در حال تاکید بر یک گزاره مرکزی است: ایران با تصمیم خود برای تصاعد تنش در اواسط ماه جولای، مرتکب اشتباهی راهبردی شد و فرصتی بی‌نظیر را برای توافقی بی‌نظیر از دست داد؛ و با توجه به شرایط موجود کشور باید هرچه سریع‌تر به سمت مذاکره مستقیم و جامع با ایالات متحده برود، و در این مذاکرات به شخص دونالد ترامپ به عنوان شخصیتی معامله‌محور وی و ونس به دلیل شخصیت ضد جنگ وی توجهی ویژه نماید؛ همچنین در درون جریان موسوم به MAGA و حزب جمهوری‌خواه، نیروهای همسو با ونس فراوان هستند که با جنگ مخالف‌اند و می‌توان از طریق ارائه یک «سیگنال مذاکره» یا یک پیشنهاد بزرگ، آنها را تقویت و به سمت یک توافق بزرگ و پایدار حرکت کرد.

این استدلال در ظاهر ساده و جذاب است، اما مشکل دقیقاً در همین ساده‌انگاری است. مسلما مسئله ابدا این نیست که مذاکره بد است یا نباید با آمریکا مذاکره کرد. مسئله این است که مذاکره، به خودی خود، یک سازوکار جادویی برای پایان دادن به جنگ و تحریم نیست؛ همان‌طور که وجود یک جریان ضدجنگ در MAGA به معنای وجود یک جناح صلح‌طلب منسجم و آماده برای معامله با ایران نیست. در واقع، بخش مهمی از خطای نرمالیزاسیون از یک تصویر تقلیل‌گرایانه از سیاست آمریکا آغاز می‌شود: گویی در آن سوی اقیانوس یک «دکمه» وجود دارد و اگر تهران آن را پیدا کند و فشار دهد، جنگ، تحریم، فشار اقتصادی و خطر جنگ بعدی همگی یکباره پایان خواهند یافت.

در این مقاله، پنج سوءتفاهم اصلی این رویکرد را بررسی کرده و بر اساس جریان‌شناسی فکری جریان ماگا به آنها پاسخ می‌دهیم.

جریان نرمالیزاسیون و سندروم «دکمه گم‌شده صلح»

۱. دکمه گم‌شده

در پس بخش مهمی از ادبیات نرمالیزاسیون، تصویری از یک «دکمه صلح» وجود دارد: کافی است ایران «تصمیم» بگیرد وارد «مذاکرات جامع» با آمریکا شود؛ سپس جنگ متوقف می‌شود، تحریم‌ها رفع می‌شوند، رابطه عادی می‌شود و خطر جنگ مجدد نیز از میان می‌رود. این تلقی صراحتاً چنین صورت‌بندی شده است: گویی با یک تماس تلفنی یا ارسال یک پیام مشخص ناظر به «مذاکرات جامع با آمریکا»، ناگهان سایه جنگ و تحریم به شکلی برگشت‌ناپذیر از کشور برطرف می‌شود.

این خلاصه منطق این جریان است که شخصا آن را «سندروم دکمه گم‌شده صلح» نامیده‌ام. مشکل این تصور آن است که با اصرار نابجا بر مذاکره، فهم و حل مسئله اصلی را به حاشیه می‌راند: ماهیت مسئله، اهداف نهایی، سطح امتیازات، تضمین‌های اجرایی، ترتیب اقدامات، سازوکار راستی‌آزمایی و مهم‌تر از همه، نظم پس از جنگ و نحوه تثبیت آن در تعامل با قدرتهای بزرگ، هیچ کدام تعریف دقیق و مشخصی در این چارچوب ندارند. بنابراین پرسش درست این نیست که: «آیا ایران باید مذاکره کند یا نه؟»، بلکه پرسش این است: «ایران با چه قدرت چانه‌زنی، چه دستورکار و پیشنهاد مشخصی و با چه تضمین‌هایی، با چه ذی‌نفعانی باید مذاکره کند؟»

جریان نرمالیزاسیون گاهی چنان درباره «مذاکره جامع» سخن می‌گوید که گویی خودِ اعلام آمادگی برای مذاکره، توازن قدرت را تغییر می‌دهد. در حالی که اگر مذاکره بدون طراحی راهبردی انجام شود، ممکن است صرفاً به معنای انتقال ابتکار عمل از میدان به میز مذاکره باشد. از این منظر، نقد اصلی به نرمالیزاسیون ضدمذاکره بودن نیست؛ بلکه نقد به این است که مذاکره را عملا جایگزین طراحی راه‌حل کرده است. این مسئله در مورد تحریم نیز صدق می‌کند.

در مقاله دیگری مفصلا و با ارجاع به مکتب مطالعات امنیتی پاریس و آرای دیدیه بیگو نشان خواهیم داد که سازمان تحریم ها یک «دیسپوزیتیف» نظارت و طرد و یک نظم نهادیه شده و چند لایه است، که نمی‌توان فرض کرد که با فشردن یک دکمه سیاسی، کل این ساختار یکباره ناپدید شود. این جریان در فرایند امضای برجام و در دوره حیات آن، این تلقی را از امضای برجام داشت و از همین رو به جای توجه به شکاف چین و آمریکا و فرایند تدریجی و پیچیده ایجاد ترک در سازه تحریم، به دنبال ناپدید کردن دفعی آن بود.

۲. ماهیت ضدجنگ ونس: امری اخلاقی یا تابع منطق هزینه-فایده؟

دومین سوءتفاهم و مغالطه این جریان و شاید مهم‌ترین آنها، در مورد ماهیت MAGA و خصوصا تحلیل رفتار محتاطانه جی دی ونس، معاون اول ترامپ است: تصور اینکه در حزب جمهوری‌خواه و به‌ویژه در جریان MAGA یک جریان «صلح‌طلب» وجود دارد که رهبر آن ونس است و اگر ایران به آن جریان سیگنال مذاکره بدهد، این جریان تقویت شده و زمینه یک معامله بزرگ و پایدار فراهم خواهد شد.

جریان نرمالیزاسیون و سندروم «دکمه گم‌شده صلح»

اولین اشتباه این جریان آن است که MAGA را جریانی کمابیش یکپارچه ‌می‌انگارد و دومین اشتباه این جریان - که پیش از جنگ ۱۲ روزه بر آن اصرار داشت - این است که ماگا را تحت سیطره جریانهای ضد جنگ (جفرسونی) می‌پندارد. این در حالی است که اتکا به تحلیل لارا فیلد، جریان راست جدید شامل چند نحله فکری است که مهمترین آنها کلرمونتی‌ها، پست‌لیبرال‌ها و National Conservatives هستند؛ که در میان آنها جریان پست لیبرال که سویه‌های ضد جنگ قوی‌تری دارد و ونس به آنها بسیار نزدیک است، در اقلیت قرار دارد. جریان National Conservative دارای سویه‌های تهاجمی جکسونی است و از طرف دیگر لابی اسرائیل در آن نفوذی عمیق و بسیار ریشه‌دار دارد، تا جایی که تئورسین اصلی این جریان، یورام هازونی یک اسرائیلی- آمریکایی است که سالها مشاور نتانیاهو بوده است.

جریان نرمالیزاسیون و سندروم «دکمه گم‌شده صلح»

از طرف دیگر جریان کلرمونتی نیز تحت اندیشه‌های اشتراوسی جافا اگرچه با جنگهای پرهزینه مخالف است، اما به دلیل پایه‌گذاری اندیشه سیاسی خود بر اساس اصول اخلاقی جهانشمول و دفاع خاص جافا از سیاستمداران اخلاق گرایی چون لینکولن، می‌تواند منشا بروز خشونتهایی عظیم شود که حتی از جناح نئوکان و «اشتراوسیهای ساحل شرقی» که جافا و کلرمونتیها همواره منتقد آنها بوده‌اند،خشن تر و جنگ طلب‌تر شود. همچنین باید توجه داشت که ونس نیز محصول یک جریان فکری واحد نیست. او اگرچه از اندیشه‌های پاتریک بیوکنن تأثیر گرفته و با پست‌لیبرال‌ها بسیار مرتبط است، اما در عین حال با دیگر نحله‌های راست جدید نیز پیوند دارد. بنابراین نمی‌توان او را به‌سادگی «رهبر جناح صلح‌طلب جمهوری‌خواه» نامید.

اما نکته مهم‌تر این است که حتی آن بخش‌هایی از MAGA که با جنگ ایران مخالف‌اند، الزاماً بر مبنای یک اصل اخلاقی مطلق ضدجنگ عمل نمی‌کنند. بسیاری از مخالفان جنگ در این جریان، بر مبنای محاسبه هزینه و فایده با جنگ مخالفت می‌کنند؛ نه لزوماً به این دلیل که جنگ را ذاتاً و در همه شرایط غیراخلاقی می‌دانند. حتی درباره جریان‌های نزدیک به پست‌لیبرالیسم نیز نمونه‌ای مانند راد دریر مطرح می‌شود که استدلالش درباره جنگ، اساساً بر هزینه‌های آن برای آمریکا و نه بر اساس اخلاق استوار است.

این تمایز، یک پیامد راهبردی بسیار مهم دارد. اگر مخالفت یک جریان با جنگ تابع هزینه جنگ باشد، برای تقویت آن جریان نمی‌توان صرفاً با دادن یک امتیاز به طرف مقابل، جریانهای ضد جنگ را تقویت کرد. اگر آمریکا بتواند پس از جنگی پرهزینه برای ایران، بدون تحمل هزینه سیاسی و اقتصادی جدی برای خود، با یک توافق مطلوب آمریکا از جنگ خارج شود، ممکن است نتیجه دقیقاً خلاف چیزی باشد که جریان نرمالیزاسیون انتظار دارد.

جریانهای جنگ طلب می‌توانند بگویند: «دیدید؟ جنگ در نهایت جواب داد.» در چنین شرایطی، جریان‌های مداخله‌گر می‌توانند نتیجه بگیرند که آمریکا توانست با هزینه‌ای قابل تحمل، اهداف اصلی خود را محقق کند. به عبارتی اگر هزینه جنگ برای جامعه آمریکا ملموس نشود، نیروهای طرفدار جنگ می‌توانند ادعا کنند که در نهایت رهبران ایران کشته شدند، هزینه سنگینی به ایران تحمیل شد و آمریکا نیز سالم از جنگ خارج شد؛ و همین امر می‌تواند زمینه کوتاه شدن زبان جریانهای ضد جنگ را فراهم و زمینه را برای مداخلات بعدی را فراهم کند.

بنابراین گزاره «ونس مخالف جنگ است» به‌تنهایی برای سیاست ایران هیچ معنای عملی مشخصی ندارد. پرسش مهم‌تر این است: ونس تحت چه شرایطی مخالف جنگ است؟ اگر پاسخ این باشد که جنگ باید از نظر آمریکا پرهزینه و کم‌فایده باشد، آنگاه سیاست ایران نباید صرفاً بر «تقویت ونس» متمرکز شود؛ بلکه باید بر ساختن شرایطی متمرکز شود که ادامه جنگ برای تصمیم‌گیرندگان آمریکایی پرهزینه، نامطمئن و فاقد دستاورد روشن باشد و متاسفانه این گزاره کلیدی تا کنون توسط جریان نرمالیزاسیون پذیرفته نشده است.

۳. تحریف نقش انسداد تنگه هرمز

در حالی که این روزها نفت با افزایش درگیری میان ایران و ایالات متحده و داغ شدن جنگ یمن بعد از چند ماه مجددا از ۱۰۰ دلار عبور کرد، در کنار عوامل دیگر شاخص اوراق قرضه ده ساله را به بیشترین میزان از نوامبر ۲۰۲۳ رسانده است، (برای درک اهمیت این مساله توجه کنید که در اکتبر ۲۰۲۳ این شاخص بیشترین میزان را در دو دهه اخیر و پس از بحران مالی ۲۰۰۸ داشته است) و در حالیکه اینروزها در تمام رسانه‌ها و محافل تحلیلی معتبر جهان به مساله نفت و شوک هرمز به عنوان یکی از عوامل مهم پیشران بازدهی رشد اوراق قرضه در جهان و بازداشتن ترامپ از حملات گسترده زیرساختی به ایران و متوقف کردن ماشین جنگی آمریکا در پلکان تصاعد تنش نگریسته می‌شود، در محافل فارسی زبان وابسته به جریان نرمالیزاسیون با نظریاتی چون چون «رشد بازدهی اوراق ربطی به شوک نفتی ندارد» و «چون نفت ۲۰۰ دلار نشد پس بستن تنگه هرمز اشتباه بود» مواجهیم. و این در حالی است که اساسا نظریه نفت ۲۰۰ دلاری از جانب افرادی مطرح شده است که درک درستی از معادلات بازار نفت نداشتند و محل اعتنا نیستند؛ و به شکل کلی مساله نفت ۲۰۰ دلاری از جنس مغالطه «پهلوان پنبه» برای پنهان کردن نظریات نادرست این جریان در مورد تاثیر شوک نفتی بر رفتار ایالات متحده و چین بوده است.

این جریان که پیش از جنگ با تحلیل «چین نخستین دشمن بستن تنگه هرمز است» و «ایران جرات و توان بستن تنگه هرمز را ندارد»، اهرم اهرمز را فاقد کارایی می‌دانست، با راه اندازی جنگ روانی گسترده و پنهان کردن اختلاف حدود ۶۰۰ میلیون بشکه‌ای ذخایر نفتی جهان در دو جنگ ایران و اوکراین، با این استدلال که چرا رکورد قیمت آتی نفت برنت در جنگ اوکراین شکسته نشد (که البته قیمت نفت Dated برنت به ۱۴۴ دلار رسید) در تلاشند از ایران چهره‌ای مخذول و شکست خورده نمایش دهند. همچنین این جریان پیش از جنگ ۴۰ روزه با صفر و یکی کردن مساله نفت و انکار فاکتور مهم ریسک پریمیوم در پایان دادن به جنگ ۱۲ روزه (رسیدن برنت به ۷۸ دلار و نگرانی ترامپ از مین ریزی ایران در تنگه هرمز به توجه به گزارش مهم جولای ۲۰۲۵ رویترز و تحلیلهای چندین کارشناس حوزه ژئوپولتیک و نفت)، تمام تلاش خود را کردند تا مساله شوک نفتی و تصعید افقی جنگ از گزینه‌های نظام جهت مقابله با تجاوز خونین آمریکا خارج شود که موفق نشدند. انگار نه انگار که این جنگ وجودی است و ایران مورد تجاوز وحشیانه و بیسابقه یک کشور خارجی قرار گرفته است.
علاوه بر این، مساله اصلی در حال حاضر این است که اهمیت پرونده تنگه هرمز صرفاً در رقم قیمت نفت خلاصه نمی‌شود؛ بلکه مسئله‌ی اقتصاد و هزینه‌های جنگ، به تعبیری ناموس گفتمان ماگا و دال مرکزی آن در سیاست خارجی است و در همه‌ی شاخه‌های آن یعنی پست‌لیبرال، نت‌کان و کلرمونتی، رگه‌های این رویکرد قابل مشاهده است. به همین دلیل، ضربه به تنگه هرمز مستقیماً به مرکز این گفتمان آسیب می‌زند و ساختار کل روایت آن را متزلزل می‌کند — چیزی که با شاخص‌های واقعی بازار (نوسان قیمت نفت و اوراق قرضه) نیز هم‌راستاست.

از همین رو طبیعی است که سیاستمداران ماگایی از منظر کنترل هزینه جنگ، ملاحظات بسیاری برای تصاعد تنش در شرایطی داشته باشند که بازار اوراق قرضه جهان خصوصا ژاپن در شرایطی غیرعادی به سر می‌برد و ترامپ چه قبل از انتخابات نوامبر و چه بعد از آن باید فکری به حال جمع شدن عوارض ناشی از شوک نفتی - در شرایطی که ذخایر جهانی نفت در حال کاهش است - با التهاب بازار اوراق قرضه بکند. اینکه این جریان درک نمیکند که مساله ریسک و ملاحظه گری چیزی غیر از وعده دادن سقوط حتمی بازارهای مالی است، و شاخصهایی چون Pressure Index بارها تنظیم رفتار ترامپ با ریسکهای متوجه بازارهای مالی را ثابت کرده و تحلیلگران بسیاری آن را پذیرفته‌اند، جای تعجب بسیار دارد.

۴. هدف مذاکره با ترامپ: «در خروج» یا «دروازه پیروزی»؟

چهارمین سوءتفاهم، به پیشنهاد مهمی مربوط می‌شود که در ادبیات نرمالیزاسیون دیده می‌شود: ایران باید یک «دستاورد بزرگ» به ترامپ بدهد؛ پیشنهادی که بتواند آن را به‌عنوان پیروزی سیاسی بفروشد. مسلما اصل ایده «دادن راه خروج» لزوماً غلط نیست و هر جنگی برای پایان یافتن به یک مسیر خروج نیاز دارد؛ اما مسئله این است که خروج از جنگ با پیروزی یکسان نیست. اگر طرفین یک بازی شطرنج بخواهند از بازی فرسایشی رهایی یابند، مسلما تساوی یک راه خروج است؛ اما اینکه یک طرف شکست بخورد و طرف دیگر آن را «مات کردن» بنامد، چیز دیگری است.

مسلما نکته فوق، فراتر از یک امر حیثیتی است. اگر ترامپ بتواند از جنگ خارج شود و روایت غالب این باشد که او با حمله نظامی، اهداف خود را به دست آورد، رهبر ایران را حذف کرد، زیرساخت‌های ایران را نابود کرد، امتیازات موردنظر خود را گرفت و سپس با یک توافق از جنگ خارج شد، آنگاه نتیجه سیاسی جنگ در آمریکا می‌تواند بسیار متفاوت باشد؛ زیرا در چنین روایتی، جنگ شکست نخورده است، بلکه موفق شده و سپس خاتمه یافته است.

دادن چنین دستاوردی به ترامپ می‌تواند آن بخش از تفکر کلرمونتی را تقویت کند که با اتکا به آرای هری جافا و مفهوم «دیکتاتوری کمیسری» اختیارات ویژه‌ و حتی فراقانونی به ترامپ می‌دهد، امری که بارها مورد نقد پوزیتیویستهای حقوقی و جریانهای پالیوکان قرار گرفته است: یعنی تصور اینکه در شرایط بحرانی، رهبر می‌تواند به‌عنوان تصمیم‌گیرنده نهایی، فراتر از سازوکارهای عادی عمل کند و تشخیص شخصی او مبنای عمل قرار گیرد. از این منظر، خطر فقط این نیست که ایران «امتیاز زیادی» بدهد، خطر بزرگ‌تر این است که ایران روایت سیاسی خطرناکی از موفقیت ترامپ تولید و زمینه را برای اقدامات تکروانه مجدد علیه ایران کند.

اگر ترامپ بتواند بگوید: «من برخلاف همه، تصمیم خودم را گرفتم، حمله کردم، هزینه قابل‌تحمل بود، اهدافم را گرفتم و با پیروزی بیرون آمدم»، آنگاه تجربه جنگ می‌تواند در ذهن بخشی از نخبگان آمریکایی نه به‌عنوان یک خطای راهبردی، بلکه به‌عنوان یک مدل موفق تصمیم‌گیری شخص‌محور ثبت شود. بنابراین راهبرد درست نه «محروم کردن ترامپ از هر راه خروج» است و نه «تقدیم پیروزی به ترامپ»، بلکه باید راه خروجی طراحی کرد که در آن هیچ‌کدام از طرفین مجبور به ادامه جنگ نباشند، اما هیچ‌کدام نیز نتوانند جنگ را یک پیروزی یک‌جانبه معرفی کنند. ایران باید امکان پایان جنگ را ایجاد کند، و باید اینکار را با ناممکن کردن روایت پیروزی یک‌جانبه آمریکا به انجام برساند.

۵. عدم درک از رقابت قدرتهای بزرگ و حل مسئله ایران فقط از طریق «توافق با آمریکا»

پنجمین سوء تحلیل از جانب جریان نرمالیزاسیون به این تصور مربوط می‌شود که مسئله ایران را می‌توان صرفاً از طریق یک توافق دوجانبه تهران–واشنگتن حل کرد و جنگ ایران و آمریکا را صرفاً یک اختلاف دوجانبه بر سر پرونده هسته‌ای، موشکی یا حتی منطقه‌ای است. این در حالیست که اساسا تشدید تنش در منطقه خاورمیانه خصوصا از طوفان الاقصی به این سو، ماحصل تشدید رقابت استراتژیک چین و آمریکا بوده است و همانطور که در حالی که منطق آغاز این جنگ به رقابت قدرتهای بزرگ وابسته است، پایان آن نیز باید با رقابت قدرت‌های بزرگ نسبت یابی شود.

در حالیکه این روزها منطق «رقابت قدرتهای بزرگ» کاملا خود را سپهر گفتمانی نظام سیاسی در آمریکا تثبیت کرده و به امری دو حزبی مبدل شده است، در ایران هنوز مساله رقابت استراتژیک چین و آمریکا و آثار وسیع آن بر کل اقتصاد جهان عملا نادیده گرفته میشود. برای مثال رویکردهای Elbridge Colby و Rebecca Lissner که اولی در نگارش استراتژی امنیت ملی ۲۰۲۵ فعال بوده و دومی در نگارش سند استراتژی امنیت ملی ۲۰۲۲، به رغم اختلافات بسیار در نهایت در یک نقطه مشترک هستند: مسئله اصلی، چگونگی مدیریت رقابت قدرت‌های بزرگ است. این بحث البته به این معنا نیست که باید یک «تقسیم جهان» ساده میان آمریکا و چین طراحی کرد و اتفاقاً چنین برداشتی خود یک ساده‌سازی دیگر است. مسئله این است که نمی‌توان درباره نظم پس از جنگ ایران بدون در نظر گرفتن جایگاه چین و منافع سایر قدرت‌ها تصمیم گرفت.

چین فقط یک خریدار نفت یا یک طرف بالقوه میانجی‌گری نیست. آمریکا نیز فقط کشوری نیست که باید با آن تماس گرفت و برای رفع تحریم‌ها توافق کرد. هر دو کشور در یک ساختار بزرگ‌تر از رقابت قدرت، اقتصاد، انرژی، فناوری و نظم منطقه‌ای عمل می‌کنند. از همین رو، حتی اگر تهران تصمیم بگیرد با واشنگتن مذاکره کند، نباید فرض کند که پرونده با یک توافق دوجانبه بسته می‌شود. مسئله اصلی، طراحی یک ترتیبات پساجنگ است که برای بازیگران اصلی قابل‌تحمل باشد. این همان جایی است که مباحث مربوط به «حوزه‌های اثرگذاری» و حتی ادبیات مربوط به قدرت‌های بزرگ، صرفاً باید به‌عنوان یک ابزار تحلیلی مورد توجه قرار گیرد؛ نه اینکه خودشان به یک «نسخه ساده» برای تقسیم خاورمیانه تبدیل شوند.

در واقع، نکته بنیادی‌تر این است که اگر ایران بخواهد پیشنهادی برای پایان جنگ به واشنگتن یا پکن ارائه کند، این پیشنهاد باید با منطق راهبردی و گفتمان سیاسی همان طرف نیز نسبت داشته باشد؛ لذا نمی‌توان انتظار داشت با چند صفحه پیشنهاد ساده، بدون مطالعه جدی درباره اندیشه سیاسی، استراتژی و منافع طرف مقابل، یک راه‌حل پایدار ایجاد کرد. حتی تعامل با چین نیز نیازمند فهم منطق و ابتکارات خود چین است. پس مسئله این نیست که ایران باید «آمریکا را کنار بگذارد و سراغ چین برود» یا برعکس. مسئله این است که ایران نباید هیچ‌کدام را به یک دکمه تقلیل دهد. نه واشنگتن دکمه صلح است و نه پکن.

نتیجه‌گیری: مشکل مذاکره نیست؛ ساده‌سازی است.

در نهایت، پنج سوءتفاهم مورد بحث را می‌توان در یک زنجیره واحد خلاصه کرد: نخست، تصور می‌شود یک «دکمه صلح» وجود دارد و آن دکمه «مذاکرات جامع» است. دوم، تصور می‌شود در MAGA یک جریان ضدجنگ منسجم وجود دارد که ونس رهبر آن است و با یک سیگنال مذاکره می‌توان آن را تقویت کرد و در این میان لابی اسرائیل اهرمهای بسیار محدودی دارد. سوم، تصور می‌شود می‌توان بدون توجه به اثرگذاری گسترده و پیچیده اهرم‌های اقتصادی و ژئوپلیتیک، مسئله تنگه هرمز را به‌سادگی واگذار کرد. چهارم، تصور می‌شود باید به ترامپ یک «دستاورد بزرگ» داد تا بتواند جنگ را تمام کند که همین دستاورد ممکن است در سیاست داخلی آمریکا به‌عنوان اثبات موفقیت جنگ بازنمایی شود. و پنجم، تصور می‌شود مسئله را می‌توان با یک معامله دوجانبه تهران–واشنگتن حل کرد؛ بدون اینکه برای جایگاه چین، سایر قدرت‌های منطقه‌ای و نظم پس از جنگ طراحی مشخصی داشته باشیم.

وجه مشترک همه این خطاها، تقلیل‌گرایی است؛ واضح است جنگ ایران و آمریکا ناظر به تغییر نظم منطقه خاورمیانه آغاز شد و از همین رو پایان آن نیز با هم نسبت یابی با رقابت استراتژیک چین و آمریکاباید تعیین تکلیف شود. در یک کلام، پایان جنگ ایران و آمریکا با یک پاسخ چند خطی، چند صفحه‌ای یا چند ده صفحه‌ای نیست. راه‌حل آن نه «هرگز مذاکره نکنید» است و نه «فقط مذاکره کنید»؛ راه‌حل این است که ایران مذاکره را درون یک استراتژی پایان جنگ قرار دهد.

ایران باید بداند چه می‌خواهد، چه چیزی می‌تواند بدهد، چه چیزی نباید بدهد، طرف مقابل چه چیزی می‌خواهد، چه چیزی برای واشنگتن قابل‌قبول است، چه چیزی برای پکن قابل‌قبول است، چگونه می‌توان هزینه ادامه جنگ را بالا نگه داشت بدون آنکه جنگ از کنترل خارج شود، و مهم‌تر از همه، چه نظمی باید پس از پایان جنگ ایجاد شود که احتمال جنگ بعدی را کاهش دهد. این نگاه، تفاوت میان «مذاکره برای خروج از بحران» و «مذاکره به‌عنوان دکمه صلح» است، و دقیقاً به همین دلیل، نقد جریان نرمالیزاسیون را نباید نقد اصل مذاکره دانست. نقد اصلی به این پارادایم این است که عملا مذاکره را به جای راه‌حل نشانده است.

پایان/

۲۰ شهریور ۱۴۰۵ - ۱۲:۰۰
کد مطلب: 35824

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • 0 + 0 =